سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
من شایان ذکر هستم
یادداشت سردبیر

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
مشترک فید «دلق مرصع» شوید
بعضی ها
بلندگو
پنجره
   1   2   3   4   5   >>   >

نقطه ته خط

از نقطه آخر جمله بدم میاد
نقطه یعنی تموم. دیگه حرفی ندارم
ولی بعضی وقتها آدم باید نقطه بذاره
یعنی تموم. دیگه حرفی ندارم


هر شب میان مقبره ها راه می روم

داستان که می‌خوانم نوشته رفته‌ام به قبرستانی که ننه‌دای تویش خوابیده و حالا دارند خرابش می‌کنند. نوشته خودش را انداخته روی قبری که قرار است دیگر نباشد.
فکر که می‌کنم می‌بینم تا حالا عزیزی را از دست نداده‌ام که بخواهم پنج‌شنبه شب‌ها بروم قبرستان، خودم را بیاندازم روی قبرش، خاطراتش برایم زنده شود. هروقت غصه‌ام می‌گیرد بروم قبرستان با عزیزم حرف بزنم بلکم خالی شوم. برایش شرح ماجراها را بگویم و بگویم: «تو نیستی که ببینی، ‌تو که بی‌وفا بودی رفتی، تو که من را خوب می‌شناسی، من چنین آدمی نبودم، یادت هست روزهای اول آشنایی، چقدر خوش می‌گذشت، رفتیم فلان جا، با فلان و فلان، چقدر خندیدیم». بعد ببینم همه خاطرات زنده شده‌ام، همه لحظه‌های خوبِ گذشته، همه لحظه‌های خوبِ گذشته‌اند و حالا منم تنها روی قبر عزیزم وسط قبرستانِ پر از آدم‌هایی که بوده‌اند و حالا دیگر نیستند.
فکر که می‌کنم می‌بینم تا به حال بزرگترها بوده‌اند که عزیزانشان را از دست داده‌اند. ما سرمان گرم بازی بوده. اما حالا ماییم که خودمان بزرگتر شده‌ایم و خواه ناخواه باید گوشمان به زنگ باشد که کسی پیغام بیاورد که: «فلانی، دوستت که همیشه با هم بودید، مریض است، بیمارستان است، اگر می‌خواهی برو ببین‌اش». و من دلم هرّی بریزد پایین که: «اتفاقی افتاده؟ حالش که خوب است؟» و آن قاصد هم بگوید: «نه نگران نباش. چیزی نیست. تو فقط خودت را زودتر برسان بیمارستان شاید کاری لازم باشد بکنی». و من چراغی توی ذهنم روشن بشود و بفهمم ماجرا جدی‌تر از این‌هاست و قاصد را از جلوی در کنار بزنم و توی کوچه را نگاه بکنم و ببینم که ای وای، آن شتر معروف دم خانه‌ام خوابیده است و کسی هم توی کوچه نیست و سراسیمه به قاصد بگویم که لحظه ای صبر کند تا حاضر شوم و بروم داخل و ندانم که حتی کمد لباسهایم کجاست و به زحمت آماده شوم و بروم تا اگر کاری لازم باشد برای دوستی که همیشه با هم بودیم بکنم و بعد صحنه کات بخورد به چند ماه بعد که من توی یک قبرستان کنار یک قبر، چهار زانو نشسته‌ام و دارم با دوستی که تا چند ماه قبل همیشه با هم بودیم درد دل می کنم و گاهی وسط حرفها بغض می‌کنم و گاهی هم به یاد کارهایمان می‌افتم و ریز می‌خندم و می‌دانم که دوستم هم زیر آن سنگِ بزرگ روی قبر دارد به حرف‌هایم بلندبلند می‌خندد. مثل چند ماه قبل که با هم بودیم و من آهسته تکه‌ای می‌پراندم و او بلند بلند می‌خندید و صورتش از خنده سرخ می‌شد و همه به ما نگاه می‌کردند و ما هم خنده‌هایمان را می‌خوردیم و آرام می‌نشستیم سرِ جایمان که یعنی آنهایی که خندیدند ما نبودیم.


روایتها همیشه صادق نیستند

حرف نزن.
چه می‌دانی.
شاید بد برداشت شدیم.


آرش کمان زن

آرش روی سن، کمانش را کوک می‌کرد. همه چشم‌ها به دستان او بود. ناسلامتی قرار بود با کمانش مرز جدیدی تعیین کند. آرش سرفه‌ای کرد. اجتماع ساکت شد. آرش همانطور که روی چارپایه نشسته بود،‌ با کمانش آهنگی نواخت. سالن منفجر شد. صدای تشویق حضار قطع نمی‌شد. بعد از برنامه همه از مرزهای جدیدی در موسیقی حرف می زدند.


حال ات

:||:
:)):
شادی،
غم،
دو مکمل هم.


به تو نمی اندیشم

پسر (بعد از اینکه فهمید حاج آقا متوجه صحبت پنهانی او با دختر شده است):
«حاج آقا،‌ دیگه فهمیدم در مورد من چی فکر می کنین.»
حاج آقا (پرویز پرستویی):
«من اصلن در مورد تو فکر نمی کنم!»

رونوشت به ماهایی که مراقب هستیم کاری نکنیم که دیگران در مورد ما فکر خاصی بکنند در حالی که خیلی از آنها اصلا در مورد ما فکر نمی کنند!


مارمولک - کمال تبریزی


قصه ی ما سمبل شد

«... و آن دو تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.»
و کسی هم نفهمید
که این ترفندی بوده
برای نویسندگانی که نمی‌دانسته‌اند قصه‌شان در حقیقت چطور باید تمام شود.


نمایشگاه محصولات کاغذی

آن قدیم تر ها که نه کامپیوتری بوده، نه تلویزیونی، نه حتی رادیویی، کتاب بوده و کتاب. جوان های اهل کتابِ آن موقع ها، کتاب به دست، مثل جوان های اهل تکنولوژی این موقع ها، تبلت به دست، رویاهایشان را از آنچه در دستشان بود، میساخته اند. حالاها مینشینیم جلوی کامپیوتر/تلویزیون، ساعتها. نمایشگاه کتاب، سال به سال شلوغ تر، کتابها چاپ چندم. حوصله ها، وقتها، کم. "برویم کتاب بخریم، بخوانیم"؛ "بذا جوابِ این کامنت رو بدم"؛ "خب پس بذا منم یه چکی بکنم"؛ "اصن می دونی؟ اصلِ لذت کتابخونی به لحظه ی خریدِ کتابشه. میگیری میاری میذاری تو کتابخونه. بعد یه وقت میذاری همّه شو میخونی لذت می بری"؛ "باشه، بذا این چنتا پست ریدرم رو هم یه نگاهی بندازم".


آئینه ها و شانه و سنجاق و روسری

در خلسه سکوت پر از درد کوچه ها
بانوی خانه ام چه غریبانه میروی
داغت بسی گران و خودت چون پری زکاه
خیلی سبک به دست و سر و شانه میروی
بانوی کم توقع نه سال زندگی ...داری
...چقدر ساده از این خانه میروی
مانند روز آمدنت بی سر و صدا
بی هیچ زرق و برق ، تو حنانه میروی
نیمی از نخل های مدینه از آن ماست
اما شما چقدر غریبانه میروی*
*«وحید قاسمی»
+ویژه نامه ایام فاطمیه
+


بیست و پنج سالگی

« توی یکی از میهمانی‌های عید، یکی از بچه‌ها همین که عیدی‌اش را گرفت، پرید هوا که :« آخ جون الان می‌رم هدرش بدم.»  "هدر دادن" ( که احتملا به سرزنش از پدرو مادرش شنیده بود ) گناه کیف‌آوری بود که می‌خواست با تمام پول‌های عیدی‌اش تکرارش کند .
چیزی که می‌خواهم درباره آن سال‌ها بگویم همین است . سال 86 من به ریپ‌زدن افتاده بودم، به ته هدردادنم رسیده بودم. این بود که زدم به شعر گفتن. وبلاگ را هم از همان موقع شروع کردم.  چیزی که می‌دانم این است که یکی دستم را می‌کشید ومن نمی‌خواستم تکان بخورم و داشتم کش می‌آمدم و کش آمدن درد داشت احتمالا.
هنوز هم هدردادن تنها غایتم در زندگی است و هر چه جز آن، به نظرم حماقت محض است.  توی "این تایم" از بیست و پنج سالگی است که ساعت عمر آدم‌ها به کار می‌افتد ( این که می خواهم با این مزخرف منظورم را توضیح بدهم تنها به این دلیل است که "منظورم" حین نگاه کردن به این "مزخرف"  برای خودم هم شکل گرفت و واضح شد. من حالا فقط دارم از روی عکس توصیفش می‌کنم )   می‌گفتم ...  توی "این تایم" از بیست و پنج سالگی است که ساعت عمر آدم‌ها به کار می‌افتد. تا قبل از بیست و پنج (یا شاید یکی دوسال قبل‌تر) آینده یک خالی بی‌انتهاست که می‌شود، واقعن می شود، کاری به کارش نداشت و از بیست و پنج (یا شاید یکی دوسال قبل‌تر) است که لکه‌هایی پدیدار می‌شوند . می‌دانید؟ قضیه این است که آدم ذخیره هدردادنش تمام می‌شود و این است که مثل آن حالِ سال 86 من، بیست سالگی ام، می‌افتد به ریپ‌زدن و مجبور است یک بازه‌ای را صرف پرکردن باکش بکند.
»
گربه مرده


   1   2   3   4   5   >>   >